❤پرنسس کوثر❤

یا علی



تاريخ : شنبه 30 آذر 1392 | 13:54 | نویسنده : مامانی |

بهش  عکس یه لباس نشون میدم میگم این قشنگه؟

میگه:مـــــــــــامان؟؟ این؟!!! رنگاش به هم نمیاد!! میخای مسخره ام کنن؟!!!دلخور

***

تا یه کاری میکنم که خوشش نمیاد، سریع میگه: اشکالی نداره، فدای سرتآراممحبت

***

قبل از خوابیدنش بارون میبارید، وقتی بیدار شد ادامه داشت، بهش میگم هنوووووز بارون میاد هاااا، میگه: دیگه بهتر از این نمیشهبغل

***

مدتی قبل از خواب کتاب میخوندم براش، بعد از خوندن من، نوبت من بود گوش بدم: هرچی یادش بود رو تکرار میکرد، الان یه مرحله پیشرفت کردیم، وقتی قراره خودش بخونه، تمام جزئیات عکس های صفحات رو هم داخل داستان میکنه، و کلا یه داستان جدید میسازه، بدون پایبندی به اصل داستانخندونک

***

میخوام برم بیرون، میگه: منو تنها میذاری؟؟ میگم: تنها نیستی که، بابا هست پیشت، میگه: آآآآررره، ولی بابا که مامان نمیشه!سکوت

***

میگه: من فکرهامو کردم نه داداش میخوام، نه خواهر

میگم: چطور؟؟ میگه: آخه هی باید بالای سرش بشینی، مراقبش باشی دلخور

***

هرسری که با مامانم خداحافظی میکنه، بهشون میگه: مراقب خودت باشمحبت

***

از خونه مامان جونش که میاییم، موقع خداحافظی بهشون میگه: عید بیاین (آروم میگه: آقاجونو ولی نیارین!خجالت) عیدی هم زیاد بیارین، خیلیییییییییم دوستون دارمراضی

پ.ن. سری قبل، آقاجونش یه کم کسالت داشتن، خیلی خونه ما نموندن،  و بقیه هم بخاطر ایشون زود رفتن



تاريخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 9:25 | نویسنده : مامانی |

چشماشو میبنده،دستاشو بالا میگیره،میگه:سلام خدا،ایشالا بریم کربلا

*****

خیلی وقته بچه میخواد،

خصوصا وقتایی که ما وقت برای بازی باهاش نداریم، و البته یه بچه میخواد سن خودشعینک

چندوقت پیش خونه خواهرم، با خواهرزاده ام بحثشون شد،و یکی هم انداختشغمگینخونه اومدیم توضیح دادم که داداش داشته باشی از این اتفاقها می افته..

بعد یه مدت که باز داداش خواست، وقایع اون شب و توضیحات روشنگرانه ام خندونکرو تکرار کردم، میگه:الان که نمیخوام،بزرگ شدم،مامان شدم،داداشم از دلم میاد بیرونتعجب

پ.ن.باز خدا خیرش بده این مسئولیت رو از دوشم برداشتخندونک

تااااا

امشب،پسر همسایه مون نذاشت با سه خرچه ی خندونکخودش بازی کنه

میگه:خدا روشکر که من داداش و خواهر ندارم چشمک

پ.ن. بعید میدونم مدت طولانی سر حرفش بمونهآرام

****

میگه به دانشگاه بگو من یه دختر دارم،میگه دیگه نرو سرکارغمگین

میگم میشه خودت بیای بهشون بگی

میگه:نه اونجا کثیفه،من کجا بیام آخهعینک

***

میگه میخام با گوشیت بازی کنم، میگم باشه، نگاه به عقربه ساعت کن، به عدد بالایی (12) که رسید دیگه کافیه

میگه: باشه، البته اگه چشمم به ساعت خورد!!!شیطان

***

برام مطلبی رو توضیح میده، و وسطش میگه: نکته دوم اینکه...زیبا

***

داره برای عروسکش تعریف میکنه که پسر همسایه مون آمده باهاش بازی کرده، بین شرح وقایع میگه: چون من بزرگتر بودم، باید احترامم رو میگرفتعینک

***

از بیرون داشتیم برمی گشتیم خونه، گیر داده به ماه

میگه: ماه چرا کوچیکه؟ پس چشماش کو؟؟؟؟

بعدم میگه: ماه هرجا ما میریم میاد که، پا داره؟؟؟

***

آسمون ابریه، و صدایی از بیرون میاد، میگه: رخت و برق بود؟؟خندونک

***

اسفند دود کردم، میگه: اون موقع ها که من بچه بودم، خدا اسفند دود کرد، من حواسم نبود دستم سوختتعجب

پ.ن. چندوقت پیش دست خواهرزاده ام از اسفند سوخت، کوثر هم شبیه سازی کرد

***

بهم میگه: چرا بابات رفت پیش خدا؟؟؟سوال

 

 

بسیار دیر نوشتخجالت: مدتهاست به اینجا سرنزدم، که دلیل اصلیش تنبلیهخجالتو فرعی ترش عدم فعالیت بیشتر دوستهای وبلاگیمون، ولی سعی میکنم بیشتر بنویسم

تولد کوثر هم به خوبی برگزار شد، و شکر خدا بهش خوش گذشت انقدر که هرسری کیک درست کنیم، باز تولد بگیریم، و هنوز بعد از گذشت نزدیک به دوماه، اجازه نداده تزئینات رو باز کنمآرام

 



تاريخ : پنجشنبه 6 آبان 1395 | 23:26 | نویسنده : مامانی |

میگه گوشیتو بده        میگم: گوشیِ منه، شما گوشی خودتو بردار

میگه: نه گوشی تو رو میخوام

میگم: خب به بابا بگو یه گوشی برای من بخرن، من گوشیمو بدم به توشیطان

میگه: من که نمیخوام گوشی تو مالِ من باشه، فقط میخام باهاش بازی کنمعینک

***

هرسری که با مامانجونش صحبت کنه، کوچکترین خطاهای پسرش رو هم یادآوری میکنه!!زبان

این سری به باباش میگه: ببین این کار و انجام بدی، به مامانت میگمشیطان، اونوقت خودتم میخندی!!

***

خمیازه میکشم، به سرعت دستشو میاره جلوی دهنم، که یعنی تو اصلا خوابت نمیاد!شیطان

***

خودشو برام لوس میکنه، (جوگیر)میگم منم برم خودمو برا مامانم لوس کنم؟خندونک

میگه: متاسفم که مامانت اینجا نیست که خودتو براش لوس کنیعینک

***

در موقعیت مشابهی، میگه: تو مامــــــــــــانی، بچه ها باید! خودشونو لوس کننزیبا

***

هنوز هم "ق" ها رو تلفظ نمیکنه

میگه: من بسّینی ایفی میخوام       

میپرسه کی عید اَدیر میشه

***

به خاله اش زنگ زده میگه:چرا تولد من نیومدین؟       میگن خبر نداشتیم

میگه: خودتون بایـــــــــــــد می دونستید!!عینک

بعد از تلفنش هم میگه: چه تولدی!! کسی که نیومد، کیک که نخوردن، جیغ و هورا که نداشتیم، چه فایدهبی حوصله

پ.ن. امسال تولدش رو دیرتر میگیرم، ولی روز تولدش یه تولد 3نفره داشتیم



تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 | 9:07 | نویسنده : مامانی |

میگه: پشره (ترکیب حشره و پشه) پامو زدهخندونک

***

در بطری آب رو نمیتونه باز کنه و من براش باز میکنم، میگه: مُرفَق شدیراضی

***

میگم:فلان اتفاق افتاد، میگه: جِلِ الخالقدلخور

***

گوشی رو برداشته میگه: بیا سلفی بگیریمراضی

***

40-48ماهگی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 15 تير 1395 | 9:47 | نویسنده : مامانی |

بستنیش رو باز کرده، یه کم نگاهش میکنه، میگه: واااااااااااای، از بستنی سیگار میاد!!خنده

***

قرار بود با خواهرم بریم بیرون، که کنسل شد، چون لباس پوشیده بود، بردمش پارک نزدیک خونه، روز بعد که خاله اش زنگ زده که بریم فلان جا، بهش میگه: دیگه مثل دفعه پیش نکنی ها، ما لباس بپوشیم، شما نیاین، ما مجبور بشیم تنهایی بریم پارک خودمون!زیبا

***

یخچالمون خراب شده، فرستادیم برای تعمیر، به محض بیدار شدن از خواب میگه: یخچال رو آوردن؟؟خندونک

***

میگه یه چسب بزنیم رو بینیم؟(فکر کردم به خاطر آبریزش بینیش میگه) میگم چرا؟  میگه مثل خانومها که چسب میزنن به بینیشون!!!زبان

حالا خوبه تو فامیل بعد از تولد کوثر، دماغ عملیخندونکنداشتیم

***

40-48ماهگی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 5 خرداد 1395 | 10:59 | نویسنده : مامانی |

حشره ای پاشو زده، و تا یه ساعتی پاش درد میکنه، بغلش کردم و براش پماد زدم و ..

بهتر که شده میگه: خیلی ممنونم که مراقب من بودیبغل

***

ساعت 1 شببی حوصله میگه گرسنمه، میگم باشه، برو خوراکی بردار، میبنم داره لواشک میخورهدلخورمیگم: لواشک؟؟؟؟؟؟

میگه: آره، چی کار کنم، دیگه چیز خوشمزه ای نداشتیم که ترش باشهخندونک

***

با خاله اش رفته بیرون، موقع برگشتن، خاله که کار داشته، پیشنهاد داده کوثر با آقای همسرشون بیان خونه، ولی کوثر گفته: من جرات نمیکنم با آقای .. برم خونه، تنها بمونم تو ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده

***

به مامان جون میگم: همه آخر شبها میگه من خوابم نمیاد

میگه: آرررررررره، من خوابم نمیاد، ولی خوابم میبره!!!تعجب

پ.ن. جبر روزگاره دیگه!!!

***

بعد از یه ساعت چونه زدن سر دستشویی رفتن موقع خواب، میگه: من که میخام برم، ولی خودش نمیادخجالت

***

میگه: بالاخره آقای داماد تشریف آوردن، به افتخار آقای داماد و دست میزنه

مبهوت می پرسم اینا رو کجا دیدی؟؟؟      میگه تو شهرزادزیبا

***

از بعد از تعطیلات عید، که پسرهای خانواده فوتبال بازی میکردن (دخترهای ما کمتر از نصف پسرهامونن!)به فوفبال علاقه مند شده(البته با سبک و قوانین خودش)

بین بازیهاش میگه: من به تو افتخار میکنمخندونک

40-48ماهگی

تاريخ : يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 | 9:55 | نویسنده : مامانی |

عـــــــــاشق ژله است، البته نه خوردنشغمگین، که وقتی از قالب درمیاری کیف کنه و نگه داره تا خراب بشه!!غمناک

***

امکان نداره چایی بریزم و نگه منم میخام، حتی اگه قبلش چایی خودشو خورده باشه، و من یادم میاد اون روزهایی که برام سوال شده بود که چرا خوراکی های خواهرم از مال من خوشمزه ترهآرام

***

تو موقعیتی بهش میگم :قربون چشمهای بادومیت         میگه: مرسیخندونک

***

یه اسباب بازی گم شده رو براش پیدا کردم، میگه: من به تو افتخار میکنمزیبا

***

به آقای پدر میگه: من میخام پولهام رو ببرم بانک، پس انداز کنمراضی

***

هراز گاهی کاغذی رو میاره میده بهم که اینم نامه شما، از طرف پیتره، یا کلارا  (شخصیت های کارتون هایدی)

***

هنوز از تبعات "هایدی" دیدن رها نشدیم که کارتون "بنر" شروع شده

میگه: من سمجاق (سنجاب) میشم توام گربه باشبدبو

***

با آقای پدر حرف میزنیم و میخاد کارتون ببینه، میگه: ساکت حرف بزنیدخندونک

***

بعد از مهمونی، دارم قابلمه میشورم که میگه: میدونم کار سختیه، من اگه مامان شده بودم تو این کارهای سخت کمکت میکردمبغل

***

دیگه خونه مامان جون که میریم سرظرف شستن نباید باهاشون تعارف داشته باشم، چون کوثر مصرانه از آشپرخونه بیرونشون میکنه: که شما خسته شدین، برین مامانم میشورهزیبا

***

وبلاگ آیدین جون رو نشونش دادم، میگم: اسم این اقا پسر آیدینه، میگه: آیدین؟ میگم بله

میگه: چه چتر خوشگلی داره، مبارکش باشهراضی

***

عروسکهاشو میذاره توی بغل من، میگه لخبند بزنید لطفا، لخبنـــــــــــد، عسل، هانی (عروسک هاش) نگاه کنید

و با گوشیش عکسمون رو میگیره، بعدم میاد نشون من میده که ببین هانی به دوربین نگاه نکرده، یا مثلا عسل اخرش لخبند نزده، یا مامان بد افتادهخندونک

***

پ.ن. گرچه با تاخیر، ولی به رسم ادب: سال نو مبارکآرام

40-48ماهگی

تاريخ : شنبه 14 فروردين 1395 | 14:29 | نویسنده : مامانی |

تلفن کردم به خواهرم، و کوثر گوشی رو از همون ابتدا گرفته، یه موضوعی رو دوسه بار تذکر میدم که بهش بگه

میگه: خاله صبر کن ببینم مامانم چی میگه، کُـــــــــــــــــشت منو!!!تعجب

بعد از گفتگویی طولانی میشنوم که خواهرم بهش میگه: گوشی رو بده به مامانت، من باهاش کار دارم، میگه: مامان! نمیخوام حرفهای منو بشنوی، میگم باشه     به خاله اش میگه: مامانم داره اَذا (غذا) درست میکنه، نمیتونه حرف بزنهشیطان

بالاخره راضی میشه گوشی رو به من بده، ولی میگه: ولی من حرفهام تموم نشد هاااااااااا، سه شنبه که اومدی خونه مون بقیه اش رو بهت میگمخندونک

***

رفته دستهاش رو بشوره، نصف شامپو رو هم خالی کردهبدبو با ناراحتی میگم: چرا اینکارو کردی؟؟؟

چندثانیه فکر میکنه، میگه: دیدی من مداد میخواستم، بابام بهم نداد، بابا منو اذیت میکنه و ...

میگم: اینا که به هم ربطی نداره، چرا شامپو رو خالی کردی؟

میگه: اون باشه بعدا در موردش حرف میزنیم، بابا چرا منو اذیت میکنهشیطان

***

گاهی، من چند دقیقه زودتر خوابم میبرهخجالت

چندروز پیش دیدم هر از گاهی که غلت میزنه، انگار یه چیزی رو می جوهتعجب، دفعه اول فکر کردم خب شاید آب دهنشه و ... دفعه دوم طولانی تر بود، ولی باز همون توجیهات رو برای خودم نمودم

بعد از بیدارشدنش می بینم بازهم تکرار میکنه....      بعــــــــــــــــــــله، با آدامس توی دهن، خوابش برده!!!!!!!!از بس که دختر ما تا آخرین لحظات قبل از خواب هم، قصد خوابیدن ندارهغمناک

***

از سرکار خسته برگشتم خونه، بعد از نازهای اولیه،با قلدری تمام میگه: میبریم سُره بازی (سرسره بازی) یا خودت باهام بازی میکنی؟!!!!!!!!

(گزینه خواب نداریمغمگین)

***

کاکتوسهامون رو نشون مامان جونش میده، و از دور برای کوچکترین عضو خانواده کاکتوسی، بوس میفرسته و به مامان جون تذکر میده، که صورتت رو نباید ببری جلو، و گرنه لبت زخم میشه

-تازه متوجه میشم چطور دوسه روز پیش لبش زخم شده بووووودزبانو تذکرهای من، نتیجه نداشتهغمگین

***

درجریان خونه تکونی (بهتره بگم در ابتدای خونه تکونیخجالت)آلبوم عکسهای عروسیمون لو رفته

با چنان دقتی نگاهشون میکنه که انگار داره اتم میشکافه، میپرسه تو کجا بودی؟؟

تا میرسه به عکسی با بک گراند شب، میگه: آهااااااااااااا پیش خدا بودیخندونک

40-48ماهگی

تاريخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | 9:21 | نویسنده : مامانی |

با مامان جونش صحبت میکنه و متوجه میشه سرماخوردن، علت رو که میپرسه، میگه: چرا به من نگفتی، اگه از من اجازه گرفته بودی که بری بیرون، سرما نمی خوردیخجالت

بعداز چندروز، مامانجون جواب تلفنشو نداده، وقتی تماس گرفتن، میگه کجا بودی؟ میگن: بیرون

میگه: مگه نگفتم خواستی بری بیرون اجازه بگیر، میخای باز سرما بخوری؟؟؟خجالت

***

آقای پدر رفتن بیرون، تلفنشون کرده، خواستنی هاشو سفارش بده، آخرش میگه: توی کوچه مراقب خودت باش، اگه تاریک بود، یا ترسیدی بگو بیامراضی

***

تقریبا چندبیت اول آهنگ "ماه و ماهی" رو حفظم و هر ازگاهی زمزمه میکردم، دیشب تا شروع کردم، دیدم تاآخر بیت اول رو برام  میخونهزیبا

***

40-48ماهگی

ادامه مطلب
تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 12:31 | نویسنده : مامانی |

آخر شبه، میگه بینیم میخاره، اون شربت قرمزه رو بهم بده- حالا قبلا با کلی مکافات میخوردش- میگم: چیز خاصی نیست، اگه فردا هم ادامه داشت، شربتت میدم، اصرررررررررررار میکنه

از اونجا که احتمال سرماخوردنشو میدم، میرم شربتو میارم..

بعدبهش میگم: امروز احتمالا باز بدون لباس رفتی بیرون؟ میگه: نه

میگم: پس شاید لباست خیس بوده، سرما خوردی، میگه: نه

دنبال دلیل جدید میگردم که میگه: رفتم آب بخورم، رفت توی بینیم!!!

 

پ.ن. میدونه من با آب بازی موقع مسواک مخالفم، میخاد سریع اثراتش رو پاک کنهخنده

***

میگم: نزدیک بود لیوان آب بریزه هاااااااااا               میگه: نه، نمی ریزیدمخندونک

***

بازم آخر شبه و رمق قصه گفتن ندارم، میگم: امشب تو قصه بگو -کلی هم توجیهش میکنم-

میگه: یکی بود، یکی نبود، یه دختری توی جنگل بود، قصه ما به سر رسیدراضی

حالا نوبت توه!!شیطان

***

یک قسمت از سریال شهرزاد رو با هم دیدیم، میگه: منم بزرگ بشم، سیگار می کشم؟؟تعجب

بعد از چند دقیقه هم میگه: من فرهاد میشم، بابا منو بکشه،  تو منو ناز کن!!تعجب

پ.ن. تامن باشم با بچه سریال نبینمغمگین

***

میگه: چرا فلان وسیله رو برای خودت خریدی، برای من نه

میگم: اینو خیلی وقت پیش خریدم، اون موقع که تو پیش خدا بودی

میگه: اون موقع که پیش خدا بودم، خدا چی کار میکرد؟

میگم: تو رو ناز میکرد، تا بزرگ بشی بیای پیش ما، آخه اولش خیلی کوچیک بودی

میگه: اون موقع لباس های من چه رنگی بود؟ لباس های خدا چه رنگی بود؟

میگم: من ندیدم، آخه اونجا نبودم

میگه: تو هم پیش خدا بودی، هی نازت کرد، تا بزرگ بشی، بشی مامان مهربون منزیبا

میگم: خوبه که من مامانتم؟ مهربونم؟ میگه آره

کیفور میگم: دوست داشتی مامانت یکی دیگه بود؟ - و سررررررررریع از گفته ام پشیمون میشمخطا-

میگه: یعنی کی؟           بادست پاچگی میگم: مثلا خاله مهران -میدونم خیلییییییی دوستش داره-

چندثانیه فکر میکنه، با حالت متفکرانه میگه: خاله          رو          دوسش دارم، ولی دوست دارم تووووووو مامانم باشیبغل

 

پ.ن.بخیر گذشت، نوشتم تا یادم باشه دیگه از این سوالها نکنمزبان

***

تو ماشین، به زحمت از توی کیفش گوشیش رو بیرون میاره، میگم: میخای چی کار کنی؟

میگه: میخام به رضا، بچه دوستم، زنگ بزنم و گرنه بعدا کلافه ام میکنهخندونک

و شروع میکنه به حرف زدن: من الان تو ماشینم، بااااااشه میرسم خونه، لباس عوض میکنم، میام خونه تون و ...راضی

40-48ماهگی

تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 | 13:58 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.