کوثرجانکوثرجان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

❤پرنسس کوثر❤

دخترم

چندروزیه میاد بغلم میکنه و میگه: سلام دخترم ************ شب جمعه طبق روال دعا داشتیم، به علت قلت مستمع، کوثر برای اولین بار حاج آقا رو از نزدیک دید، اومده میگه آقا کلاه داره میگم آره، با دقت به حرفهای حاج آقا گوش داد-------- برداشتش رو خدا میدونه-------- بعدکه روضه خوندن، پرسید آقا چی کار میکنه، گفتم روضه میخونه موقع خواب بهش گفتم میخای برات قصه بگم میگه نه، روضه، روضه (با ز بخونید )هرچی به مخیله ام فشار آوردم، روضه یادم نیومد، براش سلام دعای عاشورا خوندم، دیدم بعدش با خودش زمزمه میکرد السلام ... --علی براش معنی نداشت-- حسین رو تکرار میکرد ************ شعر یه توپ دارم رو یه بار براش خوندم، بادقت گوش داد، دفعه دوم نذاشت م...
14 مهر 1393

اجازه

فعل انداختن رو ترکیبی میگه: انداختم و بیانداز رو ترکیب میکنه و میگه بانداختم، امریش هم تقریبا همین میشه: بانداخ **** روزانه چندبار کیفم رو میریزه بیرون، چندبار اخیر بهش یادآوری کردم که باید اجازه بگیری، بعد بری سراغ کیف مامان دیشب موقع خواب، بعد از شیطنت هاش -اون موقع که دیگه رمق شیطنت نداشت و احتمالا فقط مغزش فعال بود- یه دفعه میگه: اجازه نگرفتم، یادم رفت               میگم برا چی؟   میگه اجازه نگرفتم برم سراغ کیفت، منم کیفور که شیوه تربیتم موثر واقع شده گفتم اشکال نداره دیگه یادت نره ، ولی بعدش دیدم کوثرجان کیفورتره چون مصصمه که  بره از تخت پایی...
9 مهر 1393

وقت ندارم

مقدمه 1: تنها موقعیتی که کوثر سوالت رو بی جواب میذاره، موقعی هست که شیر میخوره مقدمه 2: هرگونه تماس با آقای پدر باید با اجازه کوثرجان باشه، گاهی هر شگردی که بلدم به کار میبرم ولی باز ایشون اجازه نمیده آقای پدر،  کمرم رو ماساژم بده   ====> دیشب داشت شیر میخورد، منم از فرصت استفاده کردم و گفتم اجازه میدی بابا ماساژم بده، جواب نداد آقای پدر ادامه دادن مامان خسته شده، کمرش رو ماساژ بدم خوب بشه، باز جواب نداد، خندیدم به باباش گفتم وقت نداره جواب بده آقای پدر هم استفاده (یا سوءاستفاده)نمود و شروع کرد: شیرخوردنشو متوقف کرد، گفت : " وقت ندارم جواب بدم: ماساژ نده و ادامه داد.. ****** پ.ن. کمردرد بعد...
5 مهر 1393

پِسه

قبلا وقتی با یه مشاور حرف میزدم از تاثیری که قصه روی بچه ها داره حرف میزد، ولی من گمانم این بود که برای کوثر قصه گویی زوده، تا اینکه چند شب پیش که ساعت 12 شب : اصلا قصد خواب نداشت که هیچ، میخاست از تخت بره پایین و بازی کنه،  مجبور به رو کردن خلاقیت شدم و از اونجا که خلاقیت جدیدی جزء قصه یادم نیومد شروع کردم به قصه گویی: حالا شما تصور کن برای بچه دو ساله اون هم فی البداهه چی باید میگفتم قصه شنگول و منگول اولین قصه ای بود که به ذهنم رسید ولی چطور باید میگفتم که متوجه بشه، براش از گرگ یه تصویر ترسناک درست نشه، گرگه شنگول و منگول رو نخوره، مامان بزی شکم گرگو پاره نکنه و... خلاصه با انحرافات بسیااااااااااار قصه تموم شد فکر نمیکردم بر...
31 شهريور 1393

کفرم را دربیاور و دور بینداز لطفا

  این موقعیت خیلی برام تکرار شده، برای شما چی؟؟ مادر شدن مثل این می‌ماند که آدم دوباره به خودش معرفی شود. من با دخترم چهره‌هایی از خودم را دیدم که هرگز نمی‌دانستم در من وجود دارند…   فرزندم مرا عصبانی نمی‌کند، او فقط خشم درون مرا آشکار می‌کند. این جمله را وقتی فهمیدم که زمان‌هایی که عجله داشتم، سرم درد می‌کرد، از دست کسی یا چیزی کفری بودم یا هزارتا کار داشتم و نمی‌دانستم کدام‌شان را اول انجام دهم، وقتی توی ترافیک مانده بودم و ماشین‌ها بی‌هوا جلویم می‌پیچیدند توی هر رفتار بچه و هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، چیزی بود که مرا از ...
26 شهريور 1393